|
توهمات سیال ذهن یک سایه جسم من چیزی نیست جز سایه ی روحم که ناچار به یدک کشیدن آنم
| ||||||
|
خودتو باکی داری طاق میزنی....؟ خودمو با کی دارم طاق میزنم...؟ ارسطو...!!! به خدا ارسطو هم آدم بود، دندون داشت، تو خونش آهن بود مثل یک سنگ که آهن داره، وقتی که خواب کم داشت چشاش قرمز میشد. فلسفه یعنی رنج! آخه افتخاره که میگی رنجورم...؟ (چند خط از شعر "میخوام به کودکی برگردم" از زنده یاد حسین پناهی)
!!!آدمها، تنهایی شان را پُک می زنند تا ریه هایشان زندگی را کـم بیاورد و شرعی ترین خودکشی را تجربه کنند!
... ..... اگر ..... ....
در کتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی را سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هایش باشد؟ (زنده یاد حسین پناهـی)
دنیا با من سر بازی دارد یا من با دنیا، فرق چندانی نمی کند. فقط همین می ماند که گاهی نصفه شبی آتشم می زند و تا صبح دود می شوم. این روزها دنیا را برعکس میگذارم توی پاکت سیگارم که حواسم به تنها سیگار سر و ته این بسته باشد که هیچوقت خودم نکشمش و تمام نشود. شاید توی تعارف به کسی دستی آن را بردارد و دودش کند.
خودم را می نویسم . . .
سیگار میکشم ...
سینه درد هم دارم ... شدید
روزی چند وعده غذا میخورم ...
غصّه،عصبانیت ، گول
مرگ من روزی فرا خواهد رسید... روزی ازین تلخ و شیرین روزها... روز پوچی همچو روزانی دگر.... سایه ای ز امروزها...دیروزها... مرگ من روزی فرا خواهد رسید... در بهاری روشن از امواج نور... یا زمستانی غبار آلود و دور... یا خزانی خالی از فریاد و شور... بعدها نام مرا باران و باد... نرم می شویند ز رخسار سنگ... گور من گمنام میماند به جای... فارغ از افسانه های نام و ننگ... . . به یاد رزمین
مرد بغض نمی کنه... مرد گریه نمی کنه... مرد نمیشکنه... فقط سیگاری روشن می کنه و آروم آروم و بی صدا لابه لای دود و شعر میمیره...
می نویسم ..
رفتی؟ به سلامت! من خدا نیستم بگویم: صد بار اگر توبه شکستی باز آی! آنکه رفت به حرمت آنچه با خود برد حق بازگشت ندارد! رفتنت مردانه نبود . . . لااقل مرد باش برنگرد! خط زدن بر من، پایان من نیست! آغاز بی لیاقتی توست!
خداجان شنیدی میگن نباید به این مقامها و صندلی و میزها دل بست؟... خب حالا حق خودش اومده ،پاشو چند صباحی هم اون بشینه...شاید روزگارمون بهتر شد!
پانوشت: خدا جای حق نشسته.
گـــــاهـــی بی بهـانـــه دلــــ ـــم می گیــرد
دوباره بهار طبیعت، اسیر کردن ماهی های قرمز کوچک و دور انداختن سبزه ها... . . چه بهار قشنگی!!!
دانی که چه در سر دارم؟ که من تو باشم،تو... از سر تا پای تو... زندگی گر هزار بار بود، بار دیگر تو...بار دیگر تو...
کودک التماس کرد و من به التماس او اهمیت ندادم کودک بغض کرد و من سه هزار تومن از جیبم بیرون کشیدم کودک گریه کرد و من بی توجه به گریه ی او رو به مرد فروشنده گفتم: "آقا یه بسته سیگار ماربورو عرب بده" و کودک مثل همیشه شکست خورد میدانید! کودکِ درون من رانی و پاستیل میخواهد اما من میل شدیدی به سیگار دارم
بیشتر مردم دنیا یکشنبه ها میرن کلیسا,برای سلامتی مردم جهان دعا میکنن تو ایران مردم جمعه ها میرن نماز جمعه,برای بیشتر مردم دنیا آرزوی مرگ میکنن.!!!
جسارت می خواهد... نزدیک شدن به افکار پسری که روزها مردانه با زندگی می جنگد! اما...شب ها بالشتش از هق هق های شاید بچه گانه خیس است.!!! یه تیکه کاغذ سفید . کمتر کسی دلش میاد بهش دست بزنه . خالیه خالی ... خط بارونش کن . خط ، خطی ! هر چقدر هم خوب بشه آخرش بی مصرف می شه . به نظرت خراب شده ؟ ... مچاله اش کن ... ؛ دیگه ارزش نداره سطل آشغال ... میگی اگه هنوز سفید بود ؟ اشکال نداره ؛ یه دونه دیگه ... پانوشت:اینو میشه تو خیلی موارد بکار برد...!!!
ولو شده ام سر خیابان در منطقه ی استحفاظی ِ یک مشت موش و گربه و سوسک و نکبت! رد میشوند از کنارم مردم ِ پرهیزگار!! و دلسوز ترینشان یک نخ سیگار به طرفم پرت میکند! مچاله میشوم، در خودم، در بی کسی ام، در تمام گند زار ِ زندگیم... و هنوز منتظرم نه منتظر دستی که از روی ترحم برایم مرهم لحظه ای پرت کند منتظر دستی ام که دستهایم را بگیرد و تمام کند.... این همه حقارتم را!
سیگارم را از پنجره می تکانم..... . . . دنیای شما زیر سیگاری من است.
گاهی از هر چه داری خسته می شوی گاهی همه چیزهای دنیا دلزده ات می کنند گاهی عمیقا غمگینی و گاهی با همه دنیا قهری من شکسته ام من آسیب دیده ام من ضربه از اعتماد خورده ام و امروز اینجا نشسته ام و دلم به حال خودم می سوزد جایی برای حرف زدن نیست برای فریاد کشیدن تنها راه رهایی من نوشتن است با این کلید هایی که صدای "تق تق " شان هم نمی تواند سکوت بی رمق ذهنم را پاره کند
من تنهای تنهایم
شبیه کسی شده ام که پشت دود سیگارش با خود می گوید : باید ترک کنم ! سیگار را ، خانه را ، زندگی را ، و باز پُــکــی دیگر ....
گورستان پر از آرزوهای در خاک رفته است!
گاهی
فکر کن دیگه کار به کجا رسیده که گریه کردن هم یه دل خوش می خواد.....
داره از ابر سیاه خون میچکه... جمعه ها خون جای بارون میچکه... اگر فرهاد و فریدون هم نخوانند بغض در گلو مانده موجب خفگی میشود یقینا...
شیطان عاشق خدا بود ...
. میگما شاه رفت - داری شوخی میکنی یاقصد تشویش اذهان عمومی رو داری؟؟؟؟ و آدم برفی ها سیانور نمیخواستند ،
یک فنجان اسپرسوی داغ کافی بود...
چقدر بده که آدم محکوم به نبودن باشه.....
و در این ساعت خاموشی، هر کسی بامی دارد بر سر هر کسی باغی از خواب نهان دارد در سر هر کسی نام و نشانی دارد اما من، روی این نیمکت سرد خیابان چهار صبح پنج انگشت بپیچیده به پنج انگشت و دو بازو که گرفته ست دو زانو را تنگ بغلی دارم از تنهایی... (دکتر رضا براهنی)
دیگه این روزا از وقتی بیدار میشم خوابم میاد..!!! آخه تو بیداری دلتنگشم... . . . بعضی وقتا تو خوابم دلتنگش میشم... . . . پانوشت: یه چرخه ی حیاتی شدیم واسه خودمون!!!
مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من میچرخید، به خیالش قندم یا که چون اغذیه مشهورش ، تا به این حدّ گندم!!! ای دو صد نور به قبرش بارد؛ مگس خوبی بود... من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد، مگسی را کشتم ...! (زنده یاد حسین پناهی)
تنها کاری که علم و اطلاعات میکند اینست که موجب میشود با مرگی دردناکتر از حیواناتی که هیچ چیز نمیدانند بمیریم./موریس مترلینک
اتوبوس
در حرکت است.... سیاهی شب را میشکافد و پیش می رود.... صدای موتور اتوبوس
می آید... استاد بنان هم میخواند.... الهه ی ناز را... راننده اما
نمیشنود.... در اوهام خودش غرق است.... تموم زندگیمو به چشمای تو
دادم....این موسیقی بعدیست..... راننده به خودش می آید.... نگاهی در آیینه ی
بالای سرش می اندازد.... دور چشمان خاکستری اش پر از چین و چروک است....
موهایش هم که دیگر هیچ اثری از شب ندارد...... با خودش زمزمه میکند.....
تموم زندگیمو به چشمای تو دادم....
دراز کشید روی زمین و یه پک عمیق به سیگارش زد و بعد دود را با صدای خاصی به سمت بالا داد...به طور اتفاقی آسمان را دید.رو کرد به دیوار اتاقش و گفت: هی رفیق تا حالا دقت کردی بعضی شبا چقدر آسمون آبیه...!!!؟
سرطان چیزی نیست جز شکست انسان از سلول های عصیانگر بدن خودش؛چیزی که یقه ی آدمو توی nسالگی میگیره و غزل خداحافظی رو یادش میده... من که آخر نفهمیدم این دیگه چه جور شاهکاریه که آدم جلو خودشم کم میاره...! نه جدی فکرشو بکن...!!! شاعر لطیف بود سرخپوست سرسخت شاعر رفت سرخپوست گریست سخت گریست....
کــسی چه میــدانـد٬ شــایــد زمیــن ِمــا جهنــم ِ سیــ ـاره ای دیــگر بــاشــد... برو کلاغ من همان مرتفعترین شاخه ی بلند ترین درخت تنهایم که تنها واژه ی تعریف شده ی ذهنم تنهاییست... یکی حرف قشنگی زد بهم... می گفت کیفیت زندگی تو یه نخ سیگار خلاصه میشه... یکی داره, سیگار "برگ" می کشه...یکی هم نداره به جاش "بهمن چی"می کشه!!!
گشتم بود... ولی مال من نبود. بگرد هست... شاید مال تو باشد.
در مقایسه روحیه حماسی و حال و هوای موجود همین بس که سال۵٧ : می کشم ،می کشم ، آنکه برادرم کشت ... سال ٨٨ : نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم ... نتیجه : با خودتان !
مانده ام تنها میان کوچه های این شهر خسته, اما رها روبه رو جاده ایست و پشت سر خانه ای ... اگر بروم, جاده دور گردنم می پیچد اگر برگردم, حسرت دیوانه ام میکند می ایستم تا تردید نابودم کند
هر آدمی هسته ی اتمیه برای خودش. چندتایی نوترونِ خنثی داره، چندتایی الکترونِ منفی و به تعدادش هم پروتونِ مثبت که همیشه درگیر جدال ماندن یا راندنند. جدالهایی که وقتی با یه اتم دیگه مثل خودش روبرو میشه هسته رو به نابودی میکشه. یک مای خنثی یا دو تا منِ با هویت؟ تصمیم گیری سخت ترین کار دنیاست.
دوراهی
های ذهن من از دو دسته خارج نیستند، اونهایی که فلشهای تابلوشو دستکاری
کردند و یکضرب اشتباه میری، اونایی که اصلا" تابلو ندارند و هر کدومو که
بری آخرش میرسه به اون یکی.
هر وقت خواستیم ذره ای غروب بزنیم روی بوم نقاشیهای دلگیرمان ، نارنجی خشک شده پیدا میکردیم. بعد که نارنجیمون رو رقیق میکردیم، نظم مدل غروب میخورد به هم. می ایستادیم که غروب منظم شود، تا آن موقع دیگر غروب را هم از دست داده بودیم.دوباره تا فردا غروب شه نارنجیمان خشک میشد . و دوباره...
من اگه خدا بودم... من اگه خدا بودم پیامبر نمیفرستادم، مرد بودم، خودم میاومدم پایین! اگه من خدا بودم ، به ابراهیم میگفتم به جای این که خونه ام رو تو صحرای عربستان بسازه ، بره یه جایی تو سواحل هاوایی بسازه. ... من اگه خدا بودم حتما یه جایی، تو یه آیه ای، سوره ای، چیزی ، میگفتم قبل از آفرینش ِ آدمیزاد داشتم چه کار میکردم. من اگه خدا بودم یادم نمی رفت که خودم گفتم"ان مع العسری یسری" من اگه خدا بودم جهنم رو خراب میکردم، میدادم سر بهشت، اینجوری دیگه مردم برای رفتن به بهشت اینقدر جرم و جنایت نمیکردن! من اگر خدا بودم هیچ کس رو مثل خودم تنها نمیذاشتم! من اگه خدا بودم این پیرمرده الان تو سطل آشغال دنبال یه تیکه نون نمیگشت.. من اگه خدا بودم برای تماس با من لازم نبود عربی حرف بزنید. من اگه خدا بودم، وقتی میدیدم دارن آدمای بیگناهو میبرن بالای چوبهی دار همینجوری برّ و بر نگاه نمیکردم؛ میرفتم سریع نیروی جاذبهی زمین رو از کار میانداختم. من اگه خدا بودم وقتی دهن بنده مو سرویس میکردم دیگه توقع شکر گزاری ازش نداشتم! من اگه خدا بودم کار به اینجاها نمیکشید...
سهراب گفت تا شقایق هست زندگی باید کرد... . . . ای سهراب این شقایق ها تا به کی می مانند...
یه عقاب همیشه عشق پرواز دارد اما ... آسمان ارزش پریدن ندارد...
روی شاخه ی درخت خشک بلوط مینشیند و زل میزند به لوله ی تفنگ
شکارچی که از سه راه آذری آمده ...
ولی لاشه درون شکاف زمین میافتد..دور از دسترس.. و می پوسد...
.
.
.
من میگم عقاب چه لاشه باشد چه تو قفس ...باز شاه آسمان است...
من سیگار را خاموش کردم.... . . . . میخوام نشون بدم با گریه هم می شه دود شد... ...دیریست روزه ی احساس گرفته ام.... سنگهارا برمیدارم.کسی نیست.من یک جای خالی پیدا کردم. باید طوری وانمود کنم که تاآخر مخفی بماند.تاوقتی که همه ی آن ازآن من شود. کفشهارادرمی آورم وبه سوی کناره ای می روم که پراست از خاک و ریگ. من عارف شده ام. بی گمان سردر گریبان میکشم تا ازپیچ عبور کنیم. سقوط نه. من از بلندی میترسم. درعشق بخیل باش. زیرا بخل تو باعث نجات است. عجب سخنی. اما او مسخره نمی کند.شمارابخدا.سوءتفاهمی شده. مردم نمی دانندبرگ درختان چه خاصیتی دارند. وگرنه همان خاکی می شدند که بودند در پای درخت. اصلاکسی هست که باورکند از خاک بوده؟!! اینجاآخرکاراست. سنگهارا کنارمی گزارم وبه داخل میروم. تنگ است وتاریک
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشه... ولی هروقت تنم به یه جماعت نادان خورد؛گفتند: مگه کوری...!!! غم قفس به کنار
آنچه عقاب را پیر می کند پرواز زاغهای بی سر و پاست....
پانوشت:
آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن نه دستی از برون که همتی از درون لازم است
شانـــــــــــــس نام مستعار خداست آنجا که نمیخواهد امضایش پای داده هایش باشد...
در نگاه تو اگر شاید...فقط شاید زندگی چیزی بیشتر از اینها باشد نام مرا در میان زندگان جستجو مکن... . . . نفس میکشم تا به جای مردگان خاکم نکنند....
اینگونه است حال من ...چیزی نپرس . تو چقدر زود آمده ای ای داغ دارترین سرمای زمستان خیلی زودتر از آنچه هر بهار فکرش را میکردم خیلی زودتر از آنکه بلرزد تنم به نارنجی های پاییز و بیارزد شب هایم به این همه راه که آمده ای اگر می توانی فرصتی دوباره بده برو و باز گرد شاید قبل از آمدنت در تابستانی بلند مُرده باشم... قانون های مکتوب سالهای من را تصویرهای شفاهی به مسخره گرفته اند... این ذهن کجا به گِل نشست....پس از کدامین قحطی خشکید.... من سبک شده ام لابد...که هر باد به گوشه ای می کشد مرا... کوچک شده ام که در لا به لای هر درد گم می شوم... دیگر به تقدیر امیدی نیست....که در پس هر روز رفته...لاشه هایی شبیه من سرد شده اند. . . . این یک حقیقت است: سهم ما خانه ای روی باد بود؛ وقتی به دست ما سپرده شد.... درد دارم!
باید دستم را به دیوار بگیرمو قدم بردارم!
تلخی این روزها، امان بریده از من ...
دستم را خوانده روزگار ... گل هایم، یکی یکی پوچ می شوند!!
چه قدر پیر شده ام درجوانی…
نماز بی هویتی ام که شکسته می خوانندش بی امید اجابت!!
نگاه کن!
خشمم را دارم می ریزم پای این صفحه کلید لعنتی و این صفحه های سرد و نیمه تمام ...
باز این زخم کهنه ی بی درمان، سر باز کرده
و باز این جسم کوفته دارد کم می آوردتوی این چهاردیواری سیاه تنهایی!
هااااای ... امروز ظهر شیطان را دیدم ! نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت… گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند… شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم:به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟ شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منیبرایم سیگاری آتش بزن و میان لبهایم بگذار ... و دور شو ... پر از باروتم پاییز زخمی نو آغاز کن زمستان نزدیک است باید مهیا شد.... چند قدم آنطرفتر از من در اتاق ایزوله ی کودکان کودکی حدودا یکساله با مرگ دست و پنجه نرم میکرد کودکی حدودا یکساله با مرگ! و مادر هنوز سعی میکرد به او حرف زدن و نان گفتن بیاموزد..... . . . ای که در نا امیدیت بسی امید است پایان شب سیاهت......... پایان شب سیاهت ای کاش سپید باشد. ای کاش...
نقل قول- هانا آرنت معتقد بود کسایی که همیشه بین بد و بدتر دست به انتخاب می زنند، به زودی یادشون میره چیزی رو که انتخاب کردند یه زمانی بد بوده.
آره برو جائی که یه سال با اینجا فاصلش باشه... جائی که هرکی هرچی بیاد بهت نرسه... برو تا تنهائی... پانوشت:دنیا یه دیوونه خونه ی بزرگه که عاقلاش از ترس دیوونه هاش توی تیمارستان پناه گرفتن. و خداوند هرچه داد به من باز پس گرفت باز آیا خدای شما بخشنده است و مهربان؟
....گناه چیزی نیست جز نتیجه ی نقص فنی در خلقت انسان. و شیطان چیزی نیست جز توهمی که خداوند این نقص ها را به گردنش میندازد. فرزند پدری که هرگاه در کودکی می افتاد و میگریست و پدر سیلی محکمتری بر او میزد و فریاد میزد محکم باش از دنیا زخم خوردن گریستن ندارد.......اکنون که بزرگ شده هرگاه زخم میخورد روزگار سیلی بزرگتری بر او مینوازد و فریاد میزند محکم باش از دنیا زخم خوردن گریستن ندارد
عشق مرگ مغزیست و نتیجه اش اهدای قلب پانوشت: عقل را کشیدم چه میکشند بی عقلان...
Remember this law:
سهراب ندیده بود که سر رود سر می بُرَند...! خون روان را در آب ندید که گفت آب را گل نکنید...! بدرود شاعر...
خدا ما را آفرید یا ما خدا را؟ این نهایت کفر نیست ابتدای تفکر است....! دوراهی های ذهن من از دو دسته خارج نیستند، اونهایی که فلشهای تابلوشو دستکاری کردند و یکضرب اشتباه میری، اونایی که اصلا" تابلو ندارند و هر کدومو که بری آخرش میرسه به اون یکی.!!! طرز فکرها فرق می کنه خوب، مثلا"بعضی جماعت ها برای همدردی با گرسنه هاشون، گرسنگی کشیدن رو به بقیه هم توصیه میکنند؛ بعضی جماعت های دیگه هم راه بهتری رو انتخاب می کنند: گرسنه هاشونو سیر میکنند. شوالیه ی شمشیر شکسته ایستاده در لبه ی پرتگاه لبه ی کوه چشم در چشم اژدها تنها به صاعقه ای ایمان دارد که در آخرین لحظه جان از اژدها میگیرد تنها صاعقه ای میتواند او را نجات دهد... عشق؛ قلبی است درون دل بیدار زمان... باور کن آنها که می خندند تا دنیا به رویشان بخنده؛ درون نا آرام تری دارند...آن چهره های خونسرد و شاد با جیب های پر از پسته های خندانشان؛ زیر قالیچه ی چهره شان هیولا دارند... آنها که غم اصیلی ندارند؛ شادی اصیلی هم نخواهند داشت. . . . . همیشه خورشید از ته چاه درخشان تره...باور نداری؟! بیا پایین.... یا لطیف! ارحم عبدک الضعیف! چرا تحمل بعضی روزای زندگی سخته برات؟! بس که ضعیفی...بس که کم ظرفیتی! پس کی می خوای بزرگ بشی و نگی ضعیفم... به هر چیزی جز خودت شک کن؛ گاهی به خودتم شک کن.... گفته بودم آدما خودشون خودشونا امتحان می کنن... اختیار وجود ندارد.... توهمی تخیلی را اختیار می نامیم تا جبر را تحمل کنیم. . . . اینجا آزادی بوی خون میده..... و اینک تنها از ابری که از سیگارم بلند می شود امید باران دارم... روزها را پُک می زنم ... بی لذت ... کام می گیرم ... چه لذتی ... وقتی پاکت روزهایم خالی ... و ... زیر سیگاری ِ روزهایم پُر ... دیشب داشتم خواب می دیدم که سربازان رومی وارد شدند و دستگیرم کردند و کشان کشان پیش پونتیوس پیلاطس همان حاکم حاضر اورشلیم بردند.حاکم اورشلیم بدون حاشیه ،گفت آن کسی را که پارسال به صلیب کشیده اند و به دنبالش دنباله رو دین شدید یسوعای حقیقی نبوده.می گفت کاهنان معبد و شاهدان زیرک بعد از مکاشفات طولانی شهادت داده اند به مسیح بودن من!!!.میگویم فرد بی دین و دیوانه ای مثل من که آخه نمیتواند مسیح معصوم باشد .حاکم غضبناک شد و گفت باید ناصریه را از ریشه خشکاند و تا همینجا هم وقت را از دست داده اند.دستور داد به صلیبی سوارم کرده و تا بالای تپه جلجتا مشایعتم کنند اینبار هم کاش به جای این صلیب علامت چوبیم را بر دوش میکشیدم اینها هنوز بی علامتند. حوالی غروب،با فرو رفتن متناوب میخها،درد و ترسی را در الهامگاه قلبم احساس میکردم.صلیب را که برمیافرازند درد و نه ترس شدیدتر میشود.یادم میاید سالهاست این درد و ترس قلبی را تحمل میکنم و به وقایع نا مقعول و انتزاعی که پیرامونم رخ میداد بی توجه بوده ام.تا شب منتظر فرشته ماندم تا من را هم مثل آن مسیحِ اشتباهیِ قبلی نجات دهد.کسی نیومد.مسیر تاریخ هم عوض شد... و شیطان بر انسان سجده نکرد... و خداوند او را راند... بی آنکه بداند شیطان ستایش نکرد چون عاشق خدا بود.... . . . و خداوند معنی عشق را نفهمید اینجوری بود که ترسیدم از غروبهای کافکایی؛از سایه های بلند چندین متری که پای آدما می چسبند و فرارپذیر نیستند و شاید همیشه یک نفر هست تا اسمت را شوخی شوخی به اشتباه صدا کنه و آدم جدی جدی تمام هویتش را گم کنه.... چه کسی بود صدایم زد...؟ ستاره ی شش پر یهود؛صلیب مسیح و یا اینکه هلال اسلام... . . من علامت سوال چوبیم را به دوش می کشم هنگامی که شما همچنان بر سرعلامت ها می جنگید. (در قمار کثیف زندگی؛حکم سود است نه دل) من نمی نویسم تا زمان را بکشم و یا آنکه باز زنده اش سازم....می نویسم تا زندگی کنم و دوباره زنده شوم. . . . . . می دونی...تا آبی گل آلود نشه؛زلال نخواهد شد. |
||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||||